بسمه تعالی
جناب جومونگ، با سلام
دیروز که از اخبار سراسری شنیدم فرمانده جومونگ به ایران آمده، ابتدا باورم نشد. چرا که ما اخبار را خیلی وقت است که دیگر باور نمی¬کنیم. ولی وقتی که یکی از دوستانم توسط پیامک این خبر را به من رساند، دیگر باورم شد. موجی از شعف و شادمانی من، خانواده و تمامی مردم ایران را دربر گرفت. به راستی که قدوم مبارک شما در این سرزمین انواع برکات را در آستانه¬ ی ماه مبارک رمضان برای مردم بی¬ برکت ایران به ارمغان آورد. و به راستی چه خوب و درخور شأنت مردم در فرودگاه از تو استقبال کردند. ای کاش تو به جای تأسیس امپراطوری \"گوگوریو\" و جنگولک بازی با "تسو" می¬آمدی ایران و کاندیدای ریاست جمهور ما می¬شدی. بی¬ شک مردم ایران با تو متحد می¬شدند و تو را امپراطور خود می¬کردند.
جناب جومونگ، در هر کوی و برزن و سوراخ سمبه ¬ای کلام تو جاری است.
مردم ایران در ساعات پخش سریالت کار و زندگی¬اشان را رها می¬کنند تا دلاوری¬ها و سلحشوری¬های تورا در مبارزه با ظلم و ستم\"هان\" به تماشا بنشینند.
البته تعداد معدودی هم برای دیدن شیر زنی بانو\"سوسانو\" (یحفظه الله الی یوم القیامه
جلوی جعبه¬ ی جادویی میخ می¬شوند و قش و ضعف می¬کنند برای وی.
از محبوبیت تو همین بس که مادر بزرگ پدرم که بالای 100 سال از عمر پربرکتش می¬گذرد و صدای کلنگ گورش دیگر دارد به گوش می¬رسد رأس ساعت 7:30 چونان \"بوبانو\" به سمت کنترل تلویزیون حمله کرده و در حالی که دیگر چشمانش سوی دیدن دکمه¬ های کنترل را ندارد، آنقدر آن دکمه¬ های مادر مرده را به طور راندوم می¬فشارد تا تو بیایی و ببیندت. هر دفعه از از من سؤال می¬کند که \"جومونگ کدامشان است، مادر؟" و من چهره¬ ی مردانه¬ ی تو را به او نشان می¬دهم و او هم به یاد چهره ¬ی مردانه¬ی شوهر خدا بیامرزش زار زار گریه می¬کند.
عالیجناب جومونگ، کودکانمان تو را الگوی خویش ساخته ¬اند و پدر خود را به پشیزی نمی¬نگرند و او را با تو دلاور¬مرد مقایسه می¬کنند که بی¬شک قیاسی است مع¬الفارق شاید هم مع¬الفارغ.
چندی پیش پسر دایی خرد سالم که انواع و اقسام شمشیر¬ها را از راسته¬ ی بازار آهنگران تهران تهیه نموده است، فرق سر برادر بزرگترش را که در حال درس خواندن بود بی هوا، هدف قرار داد و او را راهی بیمارستان کرد و سپس با غرور فریاد زد: "من جومونگم\".
وقتی پدرش که دائی من باشد چند ضربه به رسم خارجی¬ها -رویم به دیوار- به باسن وی زد، او پس از ساعاتی گریه، پدرش را تهدید کرد که: \"بابایی من جومونگم، تو رو هم مثل داداشی می کشم."
جومونگ عزیز، مدتی نیز هست که ما جمعه ¬ها و سه شنبه¬ ها یا گرسنه سر به بالین می¬گذاریم یا اگر اقبالمان یاری کند سیب زمینی تخم مرغ میل می¬کنیم. چرا که مادرمان بقای تو و " گوگوریو\" را بر بقای ما و پدرمان ترجیح می¬دهد. و چه خوب بود دوران \"یانگوم\" که که ما هر شب انواع غذاهای شرقی و غربی میل می¬نمودیم. ای کاش تو به جای ازدواج با آن سوسانو که معلوم نیست قبلاً چه سر و سِری با آن مشاور موقشنگش داشته با \"یانگوم جان" ازدواج می¬کردی تا ما نیز شب¬ها سیر بخوابیم.
راستی جومی جون، چرا \"سوسانو\" را با خود به ایران نیاوردی؟
اگر می¬دانستی که 80% علاقه¬ مندان به تو، در واقع علاقه¬ مند سوسانو هستند حتماً او را نیز با خورد می¬آوردی و می¬دیدی چه استقبال گرمی از تو و همسرت به عمل خواهد آمد.
چرا که ایرانیان ذاتاً خانوده دوست هستند و چه زیبا بود اگر تو دست در دست سوسانو از پله¬ های هواپیما به پایین می¬آمدی. اگر قول بدهی غیرتی نشوی این خبر را به تو می¬گویم که چندی پیش در یاسوج، جوانی در فراق سوسانو بر خوشتن تیغ زد. این که چیزی نیست، ارادت ایرانیان به تو و بانو¬ سوسانو تا اندازه¬ ایست که تلویزیون ملی ما یک ربع مانده به تحویل سال باستانیمان به جای پخش سنت¬های ایرانی و سخن ازکورش و داریوش و... مصاحبه¬ ی سوسانو را پخش می¬کند. فکرش را بکن.
و چه عشقولانه بود، عشق سوسانو به تو، که برای رسیدن به تو از همان اول چگونه با تحمل رنج و سختی و تجارت نمک با دزدان دریایی و تجار بی¬ رحم \"زووانتو\" بالاخره بدستت آورد.
ای کاش او نیز در این سفر همراه تو بود و درس عشق و زندگی و شوهرداری را به دختران ایرانی نیز می¬آموخت تا بدانند که برای بدست آوردن دلِ فرد مورد علاقه¬اشان تنها زیبایی ظاهری، لاک ناخن و sms عاشقانه کافی نیست، بلکه باید خطرات \"فرمانده هوپچی\"ها و راه¬های پرپیچ وخم "چوسان قدیم" را به جان بخرند. این را به در گفتم که دیوارها هم بشنود، جومی جون.
عالیجناب، من می¬گویم حالاکه این همه راه را کوبیدید از \"جولبون\" به اینجا آمده¬اید، یک کارخیر هم بکنید تا شاید توشه¬ای برای آخرتتان شود.
بیایید دور هم یک گروه "دامول" جدید در ایران تشکیل دهیم و با متحد کردن اقوام ایرانی -که متخصص آن هستید- در کشور ما هم امپراطوری جدیدی راه بیاندازید. نامش را هم می¬گذاریم امپراطوری \"گوگوری مگوری" که با امپراطوری \"گوگوریو\" در جولبون هارمونی عجیبی هم دارد.
زنگ می¬زنیم بانو سوسانو هم بیاید. اصلاً اگر خواستید ما خودمان در ایران یک عالمه بانو¬سوسانو داریم. هم بزنم به تخته زیبا روی هستند، هم از هر آستینشان هزار تا انگشت می¬بارد.
تازه قبلاً هم هیچ سروسری با مشاورشان نداشته¬اند.
هر کدامشان را که خواستید انتخاب کنید. اصلاً من عکس چندتایشان را برایتان می¬فرستم. خیالتان راحت باشد، بعض بانو¬سوسانو نباشند، دختر¬های باکمالاتی هستند.
ای جومونگ، روی ما را زمین نیانداز. باور کن یک شبه امپراطوری را تشکیل می¬دهیم. نیاز به جنگ و خونریزی هم نیست. در کشور ما امپراطور شدن یک شبه است، اگر نمی¬دانی حالا بدان. تازه "تسوی" ما از تسوی شما خیلی اوضاعش خراب¬تر است. وزیر اعظمش را هم که برکنار کردند. یک عارق از دهان مبارکت خارج کنی، تخت امپراطوری را صاحب شده¬ای.
جومونگ جان، در نهایت در حالی که موجی از شعف و شادمانی در گوشه و کنار ایران با حضور تو به راه افتاده والان کل اخبار ایران و روزنامه¬ها به جای بررسی اوضاع کشور و نقد وزرای پیشنهادی دولت، حول حضور جنابعالی می چرخد، از تو تقاضامندیم هر چه سریعتر اقدامات خروج "هان" از "بیو" و \"جولبون\" را را فراهم کرده تا با این کار مقدمات خروج سریال شما از آنتن تلویزیونِ\"حاج عزت¬ الله ضرغامی\"(دامه برکاته
دوستدار شما،
من،مادر پدربزرگم، پسردایی خردسالم،مادرم،دختر همسایه¬امان و تمام مردان و زنان ایرانی









--
Watch Me
Dimensions Xtreme
--
Tareq Alizzy
My Portfolio: [link]
Previous Page12345...Next Page